لحظه های باتو بودن

خجالت بکشید
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
 

مسوولان راست می روند و چپ می آیند از عدالت سخن می گویند و سنگ محرومین را به سینه می زنند.

آن وقت می بینی و می شنوی که یکی به دلیل گرسنگی بیهوش شده است.

راستی! که بود که می گفت ما در این کشور حتی یک گرسنه هم نداریم؟

آیا این مصداق عدالت محوری و مهرورزی که آقایان در هر موقعیتی که به دست می آورند  فریاد می زنند ؟

امیدوارم آقایان اندکی - فقط اندکی - خجالت بکشد و پول مردم  را مانند گوشت نذری نه تنها  بین خودشان بلکه بین لبنان و فلسطین و........ تقسیم نکنند.

وای که چقدر مسوولان ما شبیه علی علیه السلام عمل می کنند!


 
 
خدایا
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
 

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت ،تو در تنهاترین تنهاییش تنهایش نگذار...


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
 

سال ٨٩ با تمام خوبی و بدی هاش ،با غم و شادی ها ش داره به پایان می رسه تو این سال می تونم بگم هم روزهای شادی داشتم و هم غمگین ............تو این سال در یک روز سه عزیز رو از دست دادم و امسال دیگه در کنار من نیستند کسانی که یکی دایی عزیزم بود دیگری دوست و همکار مهربان و عزیزم مرجان نماینده که فراقش هنوز برام تازه است و پریسا پناه خواهی که همکار بودیم .

سال جدید برای همه دوستان شادی رو دنیا دنیا و دنیا رو شاد شاد آرزو می کنم.

لطفا یک دقیقه...
فقط یک دقیقه!!!
همین زمان کوتاه
برای من کافی است...
کافی است
برای این که دست هایم
در میان دست هایت
دوباره گرم شوند!
برای این که در رگ هایم
زندگی دوباره جاری شود
همین یک دقیقه کافی است
برای زنده بودن

پی نوشت:این یکی از شعرهای مرجان عزیز ه که دیگه نیست  روحش شاد

 


 
 
 
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

مرجان عزیزم  وبلاگت http://baraneparvane.blogfa.com/برام تبدیل شده  بود به فضایی دنج و آروم که هر وقت دلم می گرفت یا دنبال فضایی برای خلوت کردن با خودم در دنیای مجازی می گشتم می امدم سراغش اما.............دیشب رفتم سراغ وبت اما وقتی یادم اومد که دیگه نیستی که بنویسی فقط ساعت ها به وبت خیره شدم خیره شدم و اشک ریختم اما آروم نشدم مرجان دلم برات تنگ شده با اینکه هنوز زمان زیادی از پروازت نمی گذره


 
 
آن روز بـا تـو ..........
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
 



آن روز بـا تـو بـودم

امـروز بـی تــوام

آن روز کـه بـا تـو بـودم

- بـی تـو بـودم

امـروز کــه بـی تــوام

- بـا تــوام

 

حـمید مـصدق

 

پی نوشت: وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند،وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است ،وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است ،وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است،وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است،دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.


 
 
وقتی گفتم..........
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
 

وقتی گفتم دوستت می دارم

می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم

به شهری که در آن

هیچ کس خواندن نمی داند!

شعر می خوانم،

در سالنی متروک

و شرابم را در جام کسانی می ریزم

که یارای نوشیدنشان نیست!

 

"نزار قبانی"


 
 
من نبودم..............
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
 

من نبودم

 

کسی در خانه ات را کوبید

 

من نبودم

 

کسی که به تو سلام داد

 

من نبودم

 

کسی که سالها عاشق تو بود......

 

و هر کجا که می رفتی

 

دنبالت می کرد....

 

دروغ گفتم

 

من بودم!.

 

من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.

 

با این حال

 

آری!من بودم که عاشق تو بودم

 

هنوز هم عاشقت هستم

 

حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم.......

 

و تو گریه می کنی و می گویی

 

"چرا این را زودتر نگفتی؟!"...........

 

شل سیلور استاین


 
 
دیوانه نمی‌گوید ...........
نویسنده : مهناز شوقی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
 

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم…

 

دیوانه می‌رود، تمام دوست داشتن‌ها را

 

به هر جان کندنی که شده، از هر دری جمع می‌کند

 

و می‌زند زیر بغلش

 

و می‌ریزد به پای کسی که،

 

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد !

 


 
 
← صفحه بعد